
اول اینکه یادتان باشد وفتی از داخل زندان پست جدیدی برای وبلاگتان می نویسید، حتما سعی کنید بر حرف هایی که گفته اید اما دیگران باور نکرده اند تاکید کنید. با اینکار همه آنها که شما را می شناخته اند خیلی تحت تاثیر ذکاوت بازجو... نه ببخشید شما قرار می گیرند! برای مثال بگویید: نه تقلب تعیین کننده ای صورت گرفته ونه آشوب اجتماعی به نفع مردم ایران بوده ونه کسانی که این آشوبها را آفریدند و تشویق کردند دلشان برای مردم ایران می تپیده.
ثانیا از محاسن زندان بگویید، با این کار اولا از نگرانی خانواده های زندانیان کاسته اید، دوما دل بازجوی عزیزتان را به دست آورده اید: ماه رمضان هر ساله تا نزدیک صبح پای کامپیوتر بودم. امسال که تنهائی داخل اطاقم می نشینم وکتاب ودعا و قرآن میخوانم، معنویت ویژه ای به دست آورده ام...
اما مهمترین تکنیک رفتن سر اصل موضوع است! بابا اصل موضوع را بگویید نا سلامتی وبلاگتان را از اتاق بازجویی آپدیت می کنید ها!: ...ولی می توانیم بفهمیم که چرا ما را گرفته اند. وقتی سران اصلی را نمی توانند بگیرند مارا که به زعم آنها می توانستیم سران را پشتیبانی کنیم و حرف بزنیم و بعضی ها که تشکیلات دارند، تشکیلات را به کار بگیرند، گرفته اند تا آشوبی که از توهم تقلب در حال شکل گرفتن بود مهار شود.
نکته آموزنده: خاطرتان باشد چند صباحی پیش بود که چند سایت مستهجن در گرداب افتادند، اما خداییش ندیده بودیم که یک سایت در باتلاق بیفتد!
اما امروز که این لینکو دیدم، حس عجیبی بهم دست داد... نمیشه گفت عصبانیت، یا ترس... فقط شاید نفرت بتونه کمی به این حس نزدیک بشه.
دلم نمی خواد برای مسببین این ماجراها خط و نشون بکشم که خدا جای حق نشسته، بذار اونها به فکر آبرویی باشن که هنوز نمیدونم چقدرش رو باقی گذاشتن... و ما همچنان در تنازع بقا!
یکی از دوستان لینکی برایم فرستاده بود با این توضیح که چرا کروبی را بر موسوی ترجیح می دهم. با نهایت احترام برای این دوست عزیز و تمامی کسانی که در انتخابات شرکت می کنند یا نمی کنند، با هر ایده و سلیقه ای، تنها و تنها نظر شخصیم را در این مورد ابراز می کنم.
شخصا فکر می کنم شرکت در انتخابات منطقی ترین راه ممکن است برای جابجایی قدرت در سطح رئیس جمهوری و پیگیری راه اصلاحات تدریجی. با یک بررسی سر انگشتی هم این نظرتایید می شود که شرکت حد اکثری آن «اکثریت خاموش» سالهای اخیر می تواند به تغییر شرایط کنونی -چه داخلی و چه خارجی- بینجامد.
در این میان اما هر دوی آقایان موسوی و کروبی خواستار تغییرند. هر دو بر بهبود وضعیت حقوق بشر، حقوق زنان و اقلیت ها مصرند. وخواستار اصلاح برخی از مواد قوانین جاری و حتی اصول قانون اساسی، و توسعه اقتصادی هستند.
حال نمی دانم چه می شود بر افرادی که فکر می کنند ترجیح یکی تخریب دیگریست. پیگیر اصلاحند و حتی گاهی در میان موانع اصلاحات دم از انقلاب و دگرگونی می زنند، اما ساده ترین اصول اخلاقی یک انتخابات را نمی دانند.
من دوران نخست وزیری آقای موسوی را ندیده ام، اما فکر می کنم لحن نوشتار نگارنده وبلاگ گوشزد بسیار تعصب آمیز و یک طرفه است. اولا آنطور که من شنیده ام آن زمان تمام آنها که دستی در سیاست داشته اند (منظورم سیاست رسمی جمهوری اسلامی ایران است) همه انقلابی بوده اند. همه آرمانهای ایدئولوژیک با رنگی از اسلام در سر داشته اند. نمی توان فی المثل موسوی را اینطور سیاه دید و دیگران را ندید. تمام آنها که امروز داعیه اصلاح و تغییر دارند روزی از همان آبی می نوشیدند که سرچشمه اش به امثال شریعتی می رسید و تفکر مکتبی اسلام و دولت اسلامی. مثالهای این افراد را هم همه مان کمابیش در ذهن داریم.
در این مورد ارجاعتان می دهم به نامه محسن مخملباف درباره انتخابات... البته منظورم این سطورش است:« می گویند مهندس موسوی در دوران نخست وزیری اش انقلابی بود.معلوم است که بود.مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید ،انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابان ها ریختند و انقلاب کردند؟چرا آلزایمر مصلحتی می گیریم؟ما مردم ایران چه خوب و چه بد ،در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم.امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله ،شبیه 30 سال پیش اش باشد؟»
در جای دیگری نویسنده محترم وبلاگ گوشزد نوشته اند:« پشتیبانی خاتمی هم از موسوی شبیه زنانی است که برای شوهرشان مجبورند زن دوم انتخاب کنند و سعی می کنند کسی را برگزینند که از خودشان زشت تر باشد تا شوهر قدر آنها را بداند! و علنا در آخرین حضورش در دانشگاه تهران این را اعلام کرد که بعد از من کسانی خواهند آمد که قدر مرا خواهید دانست.(نقل به مضمون)...»
نمی دانم اگر قرار است بین ما و کسانی که می گوییم به اصول دموکراسی پایبند نیستند فرقی باشد، پس این چه نوع تفسیری است؟ اگر اصل بر برائت است بنده و شما باید بپذیریم وقتی خاتمی به نفع کسی کنار می کشد لابد منظورش این است که بین خودش و آن فرد تفاوتی نمی بیند، مگر اینکه شما هم همه چیز را از اساس توطئه دستهای مخفی ببینید! که در آن صورت حتی ممکن است کل جریان انتخابات زیر سر انگلیسها باشد!!! ضمنا امثال محمود دولت آبادی و محسن مخملباف و خیلی های دیگر کجا و آنچه که شما «لایه های محافظه کاران و اصلاح طلبان صوری» خوانده اید کجا!؟
اما اینکه در پایان مطلبتان آورده اید در انتخابات شرکت خواهید کرد و به اصلاحات رای می دهید، برای هر کس که خواستار تغییر دولت فعلیست خبر خوشحال کننده ای خواهد بود. از من می شنوید نگران طعنه و استهزای آنها که سی سال است در پی راه یک شبه اند هم نباشید!!!
* پی اس: ببخشید که انقدر طولانی شد...
خرداد ۸۴ تبدیل شدیم به دانشجویانی که خیلی جدی پیگیر امور بودیم... تفاله روزنامه ها را می خواندیم و در دانشگاه بحث می کردیم که شرکت کردن اثرگذار تر است یا شرکت نکردن... ولی به یکباره همگی در یک همصدایی بی صدا روز انتخابات را در خانه نشستیم تا مثلا بگوییم که هستیم. همصداییمان اما کلاه گشادی شد که خودمان سر خودمان گذاشتیم...
حالا مانده ایم بین یک عده آدمی که رسالت حماسیشان را به هم تعارف می کنند، حزب، بیانیه رسمی می دهد به نفع یک نامزد و دبیرکلش، ظاهری یا پشت پرده از نامزد دیگر حمایت می کند.... ما هم که حالا دیگر کاملا تبدیل شده ایم به نسلی که نمی دانیم داریم تاریخ را ثبت می کنیم، یا داریم یک تئاتر تاریخی را ب نقش های از پیش تعیین شده برای عده ای دیگر بازی می کنیم؟ نامزدهای مورد نظرمان هم یکی آنقدر حرف نزده، نمی فهمیم چه می گوید... دیگری آنقدر حرف زده...
نتیجه اینکه دو ماه دیگر انتخابات است و هنوز نمی دانیم چه به چه...خلاصه اینکه اگر شما در این وانفسا به یک نتیجه منطقی رسیدید مرا هم در جریان بگذارید لطفا...

اگر شما هم مثل من یک پارتنر پایه دارید بهتان اکیدا توصیه می کنم بروید سراغ بازی تخته نرد. حالا اگر این پارتنر پایه و تخته نردتان فیزیکی باشد که میتوانید در خانه ها بازی کنید... اگر نه یاهو تمامی امکانات را در اختیارتان می گذارد...
ضمنا اگر در ایران زندگی می کنید و روی دستگاه هایتان جاوا نصب نیست می توانید این برنامه را از اینجادانلود کنید...خوش بگذرد همانطور که مدتی است به من می گذرد...
حرفهای خودمانی صنم را که خواندم دلم خواست من هم بنویسم. هرچند مطمئنم خوانندگان این وبلاگ از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر شده اند... اما به هر حال...
غم انگیزترین اعترافم می تواند این باشد که هنوز کفش عیدم را نپوشیده ام... یعنی عملا هنوز نوی نوست... در واقع جز روز اول عید که با خواهرم رفتیم خرید هنوز آسمان سال ۸۸ تهران را ندیده ام... راستش عید دیدنی ها را هم دوست ندارم... تکرارش دیوانه کننده است... از تمام مراسم نوروزی فقط هفت سین چیدنش را دوست دارم... آنهم شاید از لج اینکه بچگی هایم کسی نمیگذاشت هفت سین خانه را من بچینم...
در عوض تقریبا تمام فیلمهای خوب امسال را دیده ام... بهترینشان به نظرم changeling بود.نمیدانم چرا کلا در فیلمها پایانها برایم مهم تر است... از هپی اندینگ متنفرم... به نظرم پایانهایی مثل changeling بی نظیر است... دقیقا شکل گذر زندگیمان... همه ما امیدهای بزرگی داریم که خودمان هم نمیدانیم از باورهامان نشات می گیرد یا از شرایط غیر قابل تحملمان... در هر صورت هرکس فهمید که چرا امسال slumdog millionare جایزه بهترین فیلم اسکار و گلدن گلاب را گرفته به من هم بگوید لطفا...
وقتی همیشه حسی مثل مور مور داری
وقتی از بلندی پایین را نگاه می کنی و دیگر سرت گیج نمیرود
وقتی خطی عمودی از گوشه چشمها تا نبضهایت در گردن را حس میکنی
وقتی رمز سه رقمی عبور کامپیوترت را ۷ بار می زنی تا واردش شوی
وقتی هدفون را که از گوش بیرون می آوری سکوت رنگ خلا میشود
وقتی فقط یک نقطه روشن که نمیدانی مال کدام وسیله برقی اتاق است مغزت را می ترکاند
وقتی کف دست و پاهایت یخ و بقیه بدنت داغ شده
موضوع حتما جدی تر از یک قرص آرام بخش است....
چه بهتر که یک خدا باشد!!!
۱.این چندمین باره که میام تا پست جدید بذارم. راجع به موضوعای مختلف از مشکلات کابینه و قیمت نفت تا نقد فیلم و حتی درگیریهای اعتقادیم. اما همیشه بعد از نوشتن چند تا جمله بدون اینکه مطلب رو save کنم صفحه رو میبندم. خودم هم نمیدونم چه مرگمه... قبلا ها هر موقع یه سری فیلم یا موزیک جدید دستم میومد تا مدتی باهاشون سرگرم بودم اما الان ۲-۳ هفته ایه که هیچی خوشحالم نمیکنه. حتی خودمم نمیدونم چرا اینطوریم.
۲.آلبومه جدید کیوسک بدک نیست. به نظرم دوتا آلبوم قبلی یهتر بود اما این ریتمهای متفاوت و متنوعتری داره. اگه دوست دارید میتونید از اینجا دانلود کنید.
۳.فیلم ترمینال رو هم همین امروز دیدم. نقدش رو از اینجا بخونید. بازی تام هنکس توش فوق العادست.
۴.نمیدونم به خاطر این که من این اواخر فیلمهای خوب خارجی زیاد دیدمه یا اینکه سینمای ایران داره پس رفت میکنه. به هر حال فیلم کنعان رو دیروز دیدم. جز بازی های نسبتا خوبش چیز دیگه ای توجهمو جلب نکرد. ریتم فیلم خیلی کنده. در واقع تو تمام مدت فیلم همش از خودم می پرسیدم که چی؟ نمیخوام بگم تمام فیلمها باید تم اجتماعی و سیاسی داشته باشه اما واقعا موضوع فیلم چقدر درد آدمهای این جامعست؟ و اصولا چند تا آدم واقعی رو دور و برتون میشناسید که شبیه کاراکترهای فیلم باشند(به غیر از شخصیت افسانه بایگان) و مشکلای اونها رو داشته باشند؟